چند روز پیش کنسرت دخترکم بود توی مدرسه اش . که شامل یه سری سرود بود با محتوای ملی در جهت بالا بردن حس وطن پرستی . 

چند تا پدر بزرگ هم اورده بودن که مال نیروی دریایی بودن که چندین ساله  بازنشسته شده بودن و یه جورایی تقدیر از اوناهم بود . 

سن و سالشون میخورد که اینا همون هایی بودن که تو جنگ مون کشتی های کشورشون و تا نزدیک های خلیج فارس میارودن ! اونوقت ما وایساده بودین اون وسط جهت ادای احترام به اونا . 

اولش هم با شروع سرود ملیشون شروع شد و همه دست بر روی سینه با افتخار سرود ملی رو میخوندن . 

دخترک هم اون وسط با چنان سوز و گدازی دست به سینه این سرود میخوند که تو دلم گفتم مادر دورت بگرده نمیخواد انقدر هم مایه بزاری جان دل .

مدرسه ای که اینجا ثبت نامش کردیم مدرسه جالبی نیست . همش کر کر و خنده هست . نه هم ورک درست و درمونی دارن نه کار خاصی با بچه ها میکنن . 

یه روز که برای زنگ کتاب خوانیشون رفته بودیم مدرسه خیلی جالب بود که بچه هایی که اطراف دخترک بودن کتاب هایی دستشون بود و داشتن میخوندن که ددختر من اونا رو پارسال میخوند . کتابی که دخترم میخوند کتاب های چند ده صفحه ای هست . ولی دخترکم اونجا خیلی خوشحاله چون چند سرو گردن از همه بالاتره تو همه چیز و نمیخواد خیلی تلاش کنه واسه یادگیری . ولی به نظر میاد که داره برای خودش تنبل خونه راه میندازه و اگه ببریمش یه مدرسه دیگه براش سخت بشه . 

یه دلیل دیگه برای نچسب بودن این مدرسه اینه که ما چند بار دیدیم دعوت نامه هایی که میفرستن خونه برای مناسبت های مختلف توش غلط املایی بوده ! اصن مگه میشه مگه داریم !

تا حالا توی این مدرسه چند روزی شده که دخترم نرفته مدرسه حالا چون ما کار داشتیم یا مسافرت بودیم . اصن اگه براشون مهم باشه ! 

یه بار که دو روز مدرسه نرفته مدرسه یه زنگ هم نزد کجاست چی شده . یه بار هم زنگ زدیم گفتیم امروز نمیاد پشت تلفن بهمون گفتن مشکلی نیست . اصن امروز جمعه هست و کار مهمی هم ندارن . فقط مونده بود بگن خوب کاری میکنین نمیاین 

حالا مدرسه پارسالش یه ساعت هم دیر میرفت مدرسه سریع زنگ میزدن و پیگیری میکردن . اگه از چند روز هم غبتش بیشتر میشد مادر و پدر و میفرستادن دادگاه به جرم بی مسیولیتی ! 

خدا کنه هر چی زود تر از دست این محله و این مدرسه خلاص بشیم . 

 

امضا : خورشید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٦/۳/۱٧ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

مامان هر دفعه زنگ میزنه بهم دستور یه چیزی رو میده که وقتی زایمان کردم این و برای خودم درست کنم . بنده خدا از راه دور فقط همین کار و میتونه برام بکنه . 

چیزی که خیلی اصرار داره درست کنم و یاد بگیرم کاچی هست . هر دفعه میگه انقدر فلان و بریز انقدر بیسار و بریز . این و قاطی کن بعد اون و قاطی کن فلان ساعت بزار . دفعه بعد میپرسه درست کردی ؟ میگم نه . 

دو بار قبلا ها درست کرده بودم و خوب نشده بود . همیشه سفت میشه نمیدونم چرا !

چیزی هم که یک دوبار درست کنم و درست نشه دیگه دست و دلم نمیره واسش تا درستش کنم . 

چند روز پیش انقدر اصرار کرد که قبلا از زایمان چند  دفعه درست کن تا دستت بیاد و یاد داشته باشی . تو رودربایستی درست کردم دوباره به درد نخور شد . اصن کی گفته کسی که زایمان کرده باید کاچی بخوره . اصن کاچی با حلوا چه فرقی داره . متفکر

 اینا به کنار فک کنین من با شونصد تا بخیه وایسم کنار گاز واسه خودم کاچی درست کنم ! اصن مگه میشه مگه داریم ! ابرو

از دیگر سفارش ها عصاره گوشت  و چهار مغز بود . 

هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روزی بیاد بخوام برم واسه عمل زایمان و شب قبلش خودم برای خودم کاچی درست کنم چهار مغز و بزارم تو کیفم . عصاره گوشت و بزارم تو شیشه و تا صبح بمونه و بپزه و سوار ماشین شم برم بیمارستان عمل شم اونم در حالی که به هوشم و در جریان همه چیز هستم . 

رنگم میپره از فکر کردن به اینکه در حالی که شکمم و با یه چاقو پاره کردن من به هوشم و دارم دور و برم و نگاه میکنم استرسهر چی میگم من و بی هوش کنین من راضی ام میگن نه نمیشه . چرا هیش کی نمیفهمه من میترسماسترس

روزی نیم ساعت به این چیزا فکر میکنم و میشینم گریه میکنم . رو ساعت نیم ساعتم که تموم شد بلند میشم میرم سر زندگیم :)

امروز تصبیحم و پاره کردن و نیم ساعت هم اضافه بر هر روز نشستم گریه کردم واسه تصبیحی که پاره شده بود .

 

امضا : خورشید

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٦/۳/۱٢ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()

روز اول ماه رمضون مصادف شد با روز فارغ التحصیلی دختری در مدرسه فارسیش . مدرسه شامل دو کلاس میشه واسه هر مقطع . فارسی و دینی . مسیولینش نزاشتن که بچه اکم تو کلاس دوم برای درس فارسی بشینه . الان چند سال هست که داره مدرسه اسلامی میره و حروف عربی رو بلده ولی چون کتاب های مدرسه ایرانی به خط تحریری نوشته شده و امتحان تعیین سطحش و از روی اون کتاب گرفتن ... واسه همین معلمش گفت امادگیش و نداره بشینه کلاس دوم  !!!

و این نیم سال باقی مونده رو فقط کلاس دینی سال دوم و شرکت کرد .

خوبی اینجا اینه که بعد از تموم کردن هر سال مدرک معتبری مبنی بر فارغ التحصیلی اون سال بهشون میدن و اگر بخوایم برگردیم ایران دیگه لازم نیست بریم واشنگتن و تاییدیه بگیریم واسه سال تحصیلیش .

به نظر میرسه که مسیولین اینجا خیلی شناخته شده هستن و پارتی های خوبی دارن که همچین مدرکی رو صادر میکنن .

خیلی خوشحالم که همچین مدرسه ای با فاصله ای خیلی کم نزدیک ماست . دخترک داره بزرگ میشه و من باید با چنگ و دندون روزنه ای هم که شده باز نگهدارم واسه ایرانی موندنش .

کم کم نشونه های اینجایی شدنش داره به چشم میخوره . علاقه مندی هاش داره شکل جدیدی به خودش میگیره و متناسب با فرهنگ اینجا میشه . داره بزرگ میشه و قد میکشه زیر سایه فرهنگی که نه میفهممش نه میخوام که بفهممش . دلشوره ها و دلواپسی هام در حال شکل گیریه .

چقدر مادر بودن سخته ! چقدر مادر بودن و دوست دارم  

 

امضا : خورشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٦/۳/٩ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()

امروز یکی از روزهای حراج بزرگ اینجا بود به خاطر یکی از  مناسبت های کج و کنجلشون  که نصیب ما از این مناسبت ها ... همین حراج هاشه و گور بابا مراسم این مناسبت ها  خمیازه

تابستون که نزدیک شده چمدون لباس تابستونی ها رو دراوردم و باید کم و کسر لباس های این تابستون و تهیه میکردیم . همیشه این طور بود که تا وارد یه فروشگاهی میشدیم اول میرفتیم سمت لباس دخترونه و چرخی میزدیم و چند تایی لباس برمیداشتیم . حالا دیگه باید سمت لباس پسرونه هم بریم ! لباس پسرونه هیچ جذابیتی نداره توش . همش صورمعی . یه دونه شلوار یه دونه لباس . واقعا خسته کننده نیست ؟!خمیازه

اگه امروز یک ساعت لابه لای لباس های دخترونه لول خوردیم( زدیم ؟! ) شاید کلهم ۵ دقیقه هم تو قسمت لباس پسرونه نبودیم . 

الان دقیقا خیلی معلومه که من دختر دوست دارم یا پسر چشمکنیشخند 

ما قبل از اینکه پسرک و داشته باشیم همیشه دو تاییمون به همه میگفتیم که ما دخترکمون و بیشتر دوست داریم . اگه چند تا دختر یا چند تا پسر دیگه هم داشته باشیم فرقی نداره ما دردونه امون  و خیلی بیشتر از همه بچه های دیگه امون دوست داریم . 

همیشه میگفتیم کی گفته که مادر و پدر ها همه بچه هاشون و یه اندازه دوست دارن و تبعیض قایل نمیشن بین بچه هاشون . خیلی خوب هم تبعیض میزارن . حالا که پسرک و داریم همه دوست هامون این و از ما میپرسن که هنوز هم فقط دخترک و دوست دارین ؟ ما هم جوابمون هنوز همونه . 

خداییش دلم واسه پسرکم میسوزه . چه مادر و پدر عتیقه ای داره . حالا بزار به دنیا بیاد شاید نظرمون عوض بشه . میگن پسر مادریه ! اگه هوام و داشته باشه قول میدم اون و هم دوست داشته باشم چشمک

خرید امروز از این قرار بود . شونصد دست لباس واسه دختری و دو تا جوراب و یه کلاه واسه پسری

یعنی من دیگه حرفی برای گفتن ندارم عینک

 

اوووووم نوشت : چون چشمام ضعیف شده و عینک نمیزنم فونت نوشته هام و بزرگ تر کردم 

 

امضا : خورشید

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٦/۳/٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

انگار دو سال میشه که ننوشتم . دو سالی که کلی اتفاق های ریز و درشت توش افتاد . یه جورایی معلومه که وقتی اینجا نبودم یعنی سرم جای دیگه بند بود . اونم تو اینستا . 

پس خوبیش میتونه این باشه که این دو سال حروم و هرج نشد از نظر ثبت خاطرات . 

اگه بخوام اتفاقات این دو سال و اینجا هم ثبت کنم میتونم این جوری لیستش کنم که :

دو سال پیش مادر شوهر و پدر شوهرم سه ماه اومدن پیش ما و چه سفرهای خوبی باهاشون رفتیم جاهایی که تا حالا به ذهنم هم نمیرسید که همچین جاهایی وجود داره و همچین عظمتی میتونه داشته باشه به نظرم . 

بعد از چهار سال دوری از وطن تابستون پارسال دل و به دریا زدیم و با دخترک رفتیم ایران . چقدر همه چی تو این چهار سال تغییر کرده بود . 

دو تا مامان بزرگ هام تو این دو سال فوت کردن . 

درس همسر تموم شد و با عنوانی جدید وارد ایالت جدیدی شدیم . خارج شدن از دنیای دانشجویی و خوابگاهی و ورودمون به دنیای واقعی و کشوری که تازه میفهمیم چیه و کیه و چه جوریه شک بزرگی لااقل برای من داشت . 

مدرسه جدید خونه جدید کار جدید اونم یکجا یکم هضمش واسمون سنگین بود .

و آخر از همه بارداری من وسط این همه اتفاقات و تغییرات . منتظر عضو چهارم خانواده امون هستیم که حدود شش هفته دیگه پا تو این دنیا میزاره . یکم باور کردنش واسه خودم سخته ولی به احتمال زیاد بقیه خیلی عادی به نظرشون میرسه ! 

 

 

خب اینم از لیست اتفاقات این دو سال و از این به بعد و اینجا خواهم نوشت به امید خدا ...

 

اووووووم نوشت : کسی رمز پست های من و میدونه عایا ؟ ( از ارواح خفته در وبلاگم دارم میپرسم ) لبخند

امضا : خورشید 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()



      خورشید