انگار دو سال میشه که ننوشتم . دو سالی که کلی اتفاق های ریز و درشت توش افتاد . یه جورایی معلومه که وقتی اینجا نبودم یعنی سرم جای دیگه بند بود . اونم تو اینستا . 

پس خوبیش میتونه این باشه که این دو سال حروم و هرج نشد از نظر ثبت خاطرات . 

اگه بخوام اتفاقات این دو سال و اینجا هم ثبت کنم میتونم این جوری لیستش کنم که :

دو سال پیش مادر شوهر و پدر شوهرم سه ماه اومدن پیش ما و چه سفرهای خوبی باهاشون رفتیم جاهایی که تا حالا به ذهنم هم نمیرسید که همچین جاهایی وجود داره و همچین عظمتی میتونه داشته باشه به نظرم . 

بعد از چهار سال دوری از وطن تابستون پارسال دل و به دریا زدیم و با دخترک رفتیم ایران . چقدر همه چی تو این چهار سال تغییر کرده بود . 

دو تا مامان بزرگ هام تو این دو سال فوت کردن . 

درس همسر تموم شد و با عنوانی جدید وارد ایالت جدیدی شدیم . خارج شدن از دنیای دانشجویی و خوابگاهی و ورودمون به دنیای واقعی و کشوری که تازه میفهمیم چیه و کیه و چه جوریه شک بزرگی لااقل برای من داشت . 

مدرسه جدید خونه جدید کار جدید اونم یکجا یکم هضمش واسمون سنگین بود .

و آخر از همه بارداری من وسط این همه اتفاقات و تغییرات . منتظر عضو چهارم خانواده امون هستیم که حدود شش هفته دیگه پا تو این دنیا میزاره . یکم باور کردنش واسه خودم سخته ولی به احتمال زیاد بقیه خیلی عادی به نظرشون میرسه ! 

 

 

خب اینم از لیست اتفاقات این دو سال و از این به بعد و اینجا خواهم نوشت به امید خدا ...

 

اووووووم نوشت : کسی رمز پست های من و میدونه عایا ؟ ( از ارواح خفته در وبلاگم دارم میپرسم ) لبخند

امضا : خورشید 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه!


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.


زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!


فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
- احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
- کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!
- اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
- به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
 - اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

 


بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم


اعتمادسازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم


موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!


سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم.....


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است!!!!


جغرافیای بدن:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است....

 


رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
 مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم.....


اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشدههههههههههههه...


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()

مثل هر روز لپ های دخترک و بوس میکنم و در و براش باز میکنم و راهیش میکنم بره که سوار اتوبوس مدرسه شه .

در و میبندم و چراغ های هال و خاموش میکنم و میرم تو اتاق دخترک تا رو تختش بخوابم . اخه عاشق پتو پشمکی اش . پتو رو روسرم میکشم . به یه دقیقه نکشیده نفسم میخواد بند بیاد . اخه چرا یه فکری نمیکنن یه پتویی بسازن که بشه کشید رو سر و جای دماغ و دهنش باز باشه واسه نفس کشیدن .

من نمیدونم این مخترعین هیچ وخ گوش هاشون یخ نزده که بخوان پتو رو بکشن روش !

قبل از اینکه خوابم ببره از این شونه به اون  شونه ... از اون شونه به این شونه میشم . دغدغه های روزمره ام و یه مروری میکنم . اصلی ترین مشغله این روزهام اینه که چاق بشم . ادم فک میکنه که لاغر شدن کار سختیه ! ولی به جان خودم چاق شدن سخت  از لاغر شدن نباشه کمتر نیس . 

یه مدت رفتم سراغ نوشابه . همون ۴ بسته دوازده تایی نوشابه که تو انباری هست و قرار بود فقط هفته ای یه دونه بخوریم به روزی یه قوطی رسید . 

 شیرینی خامه ای و کیک و حلوا و پنیر پیتزا رو دارم امتحان میکنم  . 

بالاخره یا میمیرم یا چاق میشم یه خورده دیگه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیس !

هست ؟

خداییش وختی چاق تر بودم خوشگل تر بودم . تو دل برو تر بودم :) والو

 

 

##پ.ن : دیروز اولین دندون دخترک افتاد . انقدر هیجان زده و ذوق زده بودم واسه افتادنش که نگو . چقدر خوبه که بچه ها تو هر سنیشون یه چیزی دارن که ما ها رو باهاش سوپرایز کنن .

 تا مامان و بابا نباشیم این اتفاق ها خیلی پیش پا افتاده و دم دستی میتونه باشه وقتی برای بچه ها ی مردم اتفاق میافته ولی وقتی برای بچه خودت اتفاق میافته میبینی چقدر همین اتفاق ساده میتونه برات هیجان انگیز و بی نظیر باشه .

 چقدر مامان بودن خوبه 

 

امضا : خورشید 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

سجاده رو همون جای همیشگی پهن میکنم . چادر و برمیدارم و مثه همیشه سر میکنم و دور سرم میپیچم . یادمه نوجوون که بودم همیشه زن عموم خیلی حرفه ای این چادر و یه جوری دور سرش میپیچید که اگه باهاش با بروسلی هم میجنگید این چادره باز نمیشد .

حالا من هنوز رکعت اول به دوم نرسیده انچنان حرفه ای این چادر باز میشد که اصن نمیفهمیدی کی نماز تموم شد بس که در حال جمع و جور کردن خودم و چادرم بودم . حالا دیگه همه چی فرق کرده . بزرگ شدم . چادرم و مثه زن عموم که نه ... ولی لااقل تا رکعت سوم میمونه رو سرم 

حالا اصن بگذریم از این حرفا ...

داشتم میگفتم جانمازم و جای همیشگی پهن کردم . جلوم یه میزه و دو تا گلدون که حسابی پر برگ و بار شدن . وسط های نماز لابلای گلدون همیشه به چشمم میخوره که چن تا برگ ... زرد و خشک شدن و تو نماز با خودم میگم تموم که شد برم یکم بهشون برسم . ولی هر دفعه نماز تموم میشه منم یادم میره 

یادمه یه روزایی ... رسیدن به گل و گلدون هام یکی از سرگرمی های زندگیم بود که خعلی باهاشون کیف میکردن . الان اصن یادم میره ابشون بدم 

غرض از مزاحمت میخواستم بگم نزارین لذت های کوچیک واستون عادی بشه . حواسمون به دلخوشی های کوچیک زندگیم هم باشه 

 

امضا : خورشید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()

ماشین در حال حرکته و قراره ۱۱۵ مایل تو یه جاده بریم و بعد ازش خارج شیم . آفتاب از صبح رومه و آفتاب گیر ماشین هم کاری از پیش نمیبره . کفش هام و در میارم و جوراب هام هم همین طور .

کمربند ماشین و یکم به جلو میکشم تا  بتونم نفس بکشم و خودم و جا به جا کنم ... پاهام و تو شکمم جمع میکنم و به پهلو روی صندلی میشینم . البته شاید بیشتر شبیه دراز کشیدن نصفه و نیمه باشه .

جی پی اس جلوی دیدم و میگیره و نمیتونم  قشنگ آسمونم و ببینم . اسمون ابی و تمیز . ابرای بزرگ پنبه ای شکل که تو رو یاد کارتون های بچگیت میندازه . همون خرس های کوچولو که از شکم هاشون رنگین کمون بیرون میومد و رو این ابرها میدویدن .

چشم هام و تنگ میکنم و فکر میکنم اگه یه روز برگردم ... مطمینم دلم واسه ابرهای اینجا خعلی تنگ میشه . بیشتر از هر چیز دیگه ای .

 

امضا : خورشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/۱٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()



      خورشید