مثل هر روز لپ های دخترک و بوس میکنم و در و براش باز میکنم و راهیش میکنم بره که سوار اتوبوس مدرسه شه .

در و میبندم و چراغ های هال و خاموش میکنم و میرم تو اتاق دخترک تا رو تختش بخوابم . اخه عاشق پتو پشمکی اش . پتو رو روسرم میکشم . به یه دقیقه نکشیده نفسم میخواد بند بیاد . اخه چرا یه فکری نمیکنن یه پتویی بسازن که بشه کشید رو سر و جای دماغ و دهنش باز باشه واسه نفس کشیدن .

من نمیدونم این مخترعین هیچ وخ گوش هاشون یخ نزده که بخوان پتو رو بکشن روش !

قبل از اینکه خوابم ببره از این شونه به اون  شونه ... از اون شونه به این شونه میشم . دغدغه های روزمره ام و یه مروری میکنم . اصلی ترین مشغله این روزهام اینه که چاق بشم . ادم فک میکنه که لاغر شدن کار سختیه ! ولی به جان خودم چاق شدن سخت  از لاغر شدن نباشه کمتر نیس . 

یه مدت رفتم سراغ نوشابه . همون ۴ بسته دوازده تایی نوشابه که تو انباری هست و قرار بود فقط هفته ای یه دونه بخوریم به روزی یه قوطی رسید . 

 شیرینی خامه ای و کیک و حلوا و پنیر پیتزا رو دارم امتحان میکنم  . 

بالاخره یا میمیرم یا چاق میشم یه خورده دیگه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیس !

هست ؟

خداییش وختی چاق تر بودم خوشگل تر بودم . تو دل برو تر بودم :) والو

 

 

##پ.ن : دیروز اولین دندون دخترک افتاد . انقدر هیجان زده و ذوق زده بودم واسه افتادنش که نگو . چقدر خوبه که بچه ها تو هر سنیشون یه چیزی دارن که ما ها رو باهاش سوپرایز کنن .

 تا مامان و بابا نباشیم این اتفاق ها خیلی پیش پا افتاده و دم دستی میتونه باشه وقتی برای بچه ها ی مردم اتفاق میافته ولی وقتی برای بچه خودت اتفاق میافته میبینی چقدر همین اتفاق ساده میتونه برات هیجان انگیز و بی نظیر باشه .

 چقدر مامان بودن خوبه 

 

امضا : خورشید 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

سجاده رو همون جای همیشگی پهن میکنم . چادر و برمیدارم و مثه همیشه سر میکنم و دور سرم میپیچم . یادمه نوجوون که بودم همیشه زن عموم خیلی حرفه ای این چادر و یه جوری دور سرش میپیچید که اگه باهاش با بروسلی هم میجنگید این چادره باز نمیشد .

حالا من هنوز رکعت اول به دوم نرسیده انچنان حرفه ای این چادر باز میشد که اصن نمیفهمیدی کی نماز تموم شد بس که در حال جمع و جور کردن خودم و چادرم بودم . حالا دیگه همه چی فرق کرده . بزرگ شدم . چادرم و مثه زن عموم که نه ... ولی لااقل تا رکعت سوم میمونه رو سرم 

حالا اصن بگذریم از این حرفا ...

داشتم میگفتم جانمازم و جای همیشگی پهن کردم . جلوم یه میزه و دو تا گلدون که حسابی پر برگ و بار شدن . وسط های نماز لابلای گلدون همیشه به چشمم میخوره که چن تا برگ ... زرد و خشک شدن و تو نماز با خودم میگم تموم که شد برم یکم بهشون برسم . ولی هر دفعه نماز تموم میشه منم یادم میره 

یادمه یه روزایی ... رسیدن به گل و گلدون هام یکی از سرگرمی های زندگیم بود که خعلی باهاشون کیف میکردن . الان اصن یادم میره ابشون بدم 

غرض از مزاحمت میخواستم بگم نزارین لذت های کوچیک واستون عادی بشه . حواسمون به دلخوشی های کوچیک زندگیم هم باشه 

 

امضا : خورشید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()

ماشین در حال حرکته و قراره ۱۱۵ مایل تو یه جاده بریم و بعد ازش خارج شیم . آفتاب از صبح رومه و آفتاب گیر ماشین هم کاری از پیش نمیبره . کفش هام و در میارم و جوراب هام هم همین طور .

کمربند ماشین و یکم به جلو میکشم تا  بتونم نفس بکشم و خودم و جا به جا کنم ... پاهام و تو شکمم جمع میکنم و به پهلو روی صندلی میشینم . البته شاید بیشتر شبیه دراز کشیدن نصفه و نیمه باشه .

جی پی اس جلوی دیدم و میگیره و نمیتونم  قشنگ آسمونم و ببینم . اسمون ابی و تمیز . ابرای بزرگ پنبه ای شکل که تو رو یاد کارتون های بچگیت میندازه . همون خرس های کوچولو که از شکم هاشون رنگین کمون بیرون میومد و رو این ابرها میدویدن .

چشم هام و تنگ میکنم و فکر میکنم اگه یه روز برگردم ... مطمینم دلم واسه ابرهای اینجا خعلی تنگ میشه . بیشتر از هر چیز دیگه ای .

 

امضا : خورشید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/۱٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط خورشید| نظرات ()

در عجبم از تخمه هندوونه تَف داده شده متفکر.

در حالی که موبایلت کنار تلوزیون به شارژه ... سوت سوت موبایلت در میاد ... یعنی پیغام داری . به شکم رو زمین دراز میکشی تا شاژت و نخوای بکنی . با یه دست داری تایپ میکنی و همراه اون مقادیری داری حرص میخوری از اونی که پشت خط نشسته کلافه.

با دست دیگه ... ظرف تخمه هندونه رو ... که دختر خونه داره با دقت همراه کارتونش میخوره یا بهتر بگم حرومش میکنه ...  رو میکشی جلوی خودت ... تا مگر سختی خوردن تخم هندونه تَف داده شده ... از میزان حرصی که داری از خوشحال جان ... اون ور خط میخوری.... کم کنه . منتظر

تا یک ساعت پیشش .... به این فکر میکنی کدوم پدر امرزیده ای ... اولین بار به این نتیجه رسید که تخم هندونه رو هم میشه خوردمتفکر اما بعد از پایان گفتگو به نتیجه دیگه ای میرسیم .

به احتمال زیاد اونی که اولین بار دونه هندونه رو برداشته و خورده حق داشتهچشم . دو تا گزینه بیشتر براش نمونده  . یا باید سکته میکرده  یا  یه دونه سفت و سخت و میخورده تا حرصش سر اون خالی شه .

والو لبخند

فقط من تخم هندونه ام دیگه تموم شد و ندارم در جریان باشین

 

# صرفا جهت لبخند

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/٥/۳٠ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط خورشید| نظرات ()



      خورشید