سرزمین هزار رنگ

هر کجا هستم باشم....آسمان مال من است....پنجره ,فکر ,هوا ,عشق ,زمین مال من است....چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند....قارچ های غربت




عید مبارکلبخند

نوشته شده در ::: یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩|||ساعت ::: ٩:۱٩ ‎ب.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ::: یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٩|||ساعت ::: ٩:۳۱ ‎ق.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ::: شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸|||ساعت ::: ۸:٤٠ ‎ق.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ::: جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧|||ساعت ::: ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ::: چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٥|||ساعت ::: ٧:۳۱ ‎ب.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

صبح زود از خواب بیدار شدم و اخرین وسایلی رو که باید جمع می کردم و جمع کردم.به هوای این که چیزی رو جا نگذاشته باشم تو خونه می چرخیدم وبه خونه ای نگاه می کردم که١۶ سال از بهترین روز های زندگیم و اونجا بودم. از این اتاق به اون اتاق .از اشپزخونه به پذیرایی .از پذیرایی به حیاط .از حیاط به انباری.انباری رو خیلی دوست داشتم چون یه چند ماهی اونجا زندگی کردم .نیشخنداخه به خاطر درس خوندن برای کنکور خودم و تو انباری تبعید کرده بودم.اخ که چه روز هایی بود.

٢ روزی میشد که خواهرم و زن داداشم اومده بودن خونه مامانم که اون روزهای اخر و با هم باشیم.اون روز همه سعی می کردند که حرفای خنده دارو جالب  بزنن  تا خاطره خوبی برای هممون بمونه .همه با لبخند از کنار هم میگذشتیم ولی هیچ کدوممون نمی تونستیم غمی که پشت نگاهمون بود و پنهان کنیم.

اخرای شب شد و ما خانوما اخرین حرفای خاله زنکی مونو هم زدیمو کلی غیبت این و اون و کردیم .البته خدا ما رو ببخشه به خاطر اون غیبت ها .قصدمون غیبت نبود فقط می خواستیم بخندیم .حالا به چی اصلا مهم نبود.بعد از اینکه حرفامون تموم شد همه یه طوری نگام میکردن که انگار می خوام بمیرم یه مرگی که زمان و مکانش معلومه.٣شنبه ٢٣ شهریور ١٣٨٩ ساعت ٢ بامداد.

٢ ساعت زودتر رفتیم فرودگاه .خیلی ها برا بدرقم اومده بودن.زمان خداحافظی شده بود و باید میرفتم. تا اون موقع خیلی خودم و نگه داشته بودم که اشکم نیاد .وقتی یه لحظه برگشتم و چهره مامانم و دیدم که اشک جلوی چشماش قرار گرفته و منتظره یه پلک زدنه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم .وقتی تو بغل زن داداشم رفتم این بغض چند ماهه شکسته شد و طاقت موندن نیاورد .بعد تو بغل خواهرم رفتم وزار زار گریه کردم .دیگه من خجالت نمی کشیدم از گریه کردن. حالا دیگه نوبت مامانم بود وقتی بغلش کردم احساس کردم که چقدر مامانم کوچیک شده.من مثه حصار محکمی مامانم و بغل کردم .یعنی مامان به خاطر من کمرش خم شده بود؟یه لحظه به خودم گفتم داری چی کار می کنی؟کجا میری؟به چه قیمتی؟ولی این راهی بود که سرنوشت جلوی پای من گذاشته بود و باید می رفتم.پاسپورتمو نشون دادم و رد شدم .برگشتم که برای اخرین بار قیافه همشون و تو ذهنم حک کنم.اونا فکر می کردن که من بعد از ۵ سال برمی گردم و دوباره همه چیز مثل روز اول میشه اما من که خودم می دونستم که این راه هیچ برگشتی نداره و دیگه هیچ وقت مثل روز اول نمیشه.من دیگه برای این کشور و این مردم یه مسافر بودم.فقط یه مسافر....

برای همشون دست تکون دادم و رفتم که چمدون ها رو تحویل بدم .حالا دیگه نوبت خداحافظی از بابام بود.یه بابایی که مهربونه مثل  تموم باباهای دنیا.یه بابایی که عاشق دختر هاشه و گرچه شاید خیلی این احساس و به زبون نمیاره ولی محبت های پدرانش گویای همه چیزه .بابامو بغل کردم و اون هم برام دعا کرد. وقتی از مرز هوایی رد شدم برگشتم که برای بابام دست تکون بدم .دیدم که بابام رفته یک گوشه و پشتشو به من کرده .دیگه نتونستم بیاستم .دویدم تا فرار کنم.نمیدونم از کی.از خودم ...از ادما ...از دنیا ....

سوار هواپیما شدم به مقصد ترکیه. وقتی چرخ های هواپیما از زمین بلند شد احساس درختی رو داشتم که از ریشش کنده شد.من از کشورم وخونوادم کنده شدم و به جایی رفتم که توش هیچ نشونی از فرهنگ و تمدن و زبان خودم نبود.من وارد جایی میشدم که اونجا هم یه مسافر بودم .یه غریبه....

بعد از رسیدن به انکارا باید چند ساعتی رو در سالن ترانزیت می موندم تا پروازم اعلام بشه.پرواز انکارا به مقصد نیو یورک ٣شنبه ٢٣شهریور ساعت ٩ صبح.

وارد هواپیمای بزرگی شدم و به سختی جام و پیدا کردم.یه دفعه یاد نامه افتادم که خواهرم روز اخر بهم داد و گفت وقتی رسیدی بخون .دلم طاقت نیاورد و بازش کردم .نوشته بود:

به نام او

نمیدانم نوشتن از دل تنگ من سهل تر است یا غربت تو .نمی دانم رفتن تو سخت تر است یا ماندن من.اما خوب می دانم که بی تو ماندن و بی من رفتن یکی از بی رنگ ترین قصه های رنگارنگ زندگیمان است.کاش از بازوان ناتوانم بر میامد قلبم را چند تکه کنم و هر قسمتش را در کنار قلب تو وعزیزت می گذاشتم تا همیشه در کنار هم بتپیم.گو اینکه الان نیز میدانم نیمی از هستی ام را یغما خواهی برد.

عزیز هم اکنون که بر فراز اسمان هستی و من نمی دانم در عمق کدامین سرزمین بال گرفته ای دوست دارم فریادت کنم و رها کنم بغض دلتنگی ام را که خوانده بر گلویم مهمان شده.و بگریم به اندازه تمام فاصله هایمان و ببوسم پلک های غربتت را.لحظه ای بایست تا قامت کشیده ام را در عمق امتداد چشمانت ببینم و یقین کنم که برق نگاهت رویا نبود خواب نبود بلکه براق ترین نگاهی بود که به چشم دیده بودم و به یاد بسپارم التهاب نگاهت را که دائم سر می خورد میان انان که دوستت دارند و دوستشان داری و به یاد بسپارم اشک هایی را که می ریخت تا رسوا کند هر انکه تو را می خواهد و تو را که همه را می خواهی .و به یاد بسپارم شور ترین اشکی را که تلخی اش کاممان را ازرد و به یاد بسپارم ازرده ترین دلی را که می دانست که این راه برای لختی طولانی تو را خواهد ربود و به یاد بسپارم هر انچه از تو از یاد برده ام هر انچه در ژرفای حریر چهره ات پنهان مانده است .

عزیز کاش تک تک زوایای چهره ات در سیاهی چشمانم کنده کاری میشد تا هیچ اشکی تاب محو کردنش را نیابد .

طلوع کن اما نه در چشم من در چشم تمام کسانی که دوستشان داری.                  ٨٩/۶/٢٢


نوشته شده در ::: سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٤|||ساعت ::: ۱:۳٩ ‎ق.ظ |||نویسنده::: خورشید خانوم

نظرات دوستان () |

دکوراتور : لیلی سا