سرزمین هزار رنگ
هر کجا هستم باشم....آسمان مال من است....پنجره ,فکر ,هوا ,عشق ,زمین مال من است....چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند....قارچ های غربت
آنها که رفته اند و آنها که مانده اند هر کدام به چه چیز فکر میکنند ؟ آنهایی که از ایران رفته اند ایمیلشان را در حسرت ، نامه ای از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند . آنهایی که در ایران مانده اند هر روز ایمیلشان را چک میکنند ، و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند ، کفرشان در میاید . آنهایی که رفته اند همان طور که دارند یک غذای فوری درست می کنند تا تنهایی بخورند ، در این خیالند که الان آنهایی که مانده اند دارند دور هم دیزی ، قورمه سبزی یا برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است . آنهایی که مانده اند ، همان طورکه دارند یک غذای سر دستی می پزند ، تجسم میکنند آنهایی که رفته اند الان با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از آن غذا هایی می خورند که در کتاب آشپزی عکسش هست . آنهایی که رفته اند ، فکر می کنند که آنهایی که مانده اند دائم با هم به گردش میروند ... دربند ، لواسان ، بام تهران ، درکه ... و آنها را که آن گوشه ی دنیا تک افتاده اند ، فراموش کرده اند . آنها که مانده اند ، تصور می کنند که آنهایی که رفته اند ، هر شب به بار و دیسکو می روند و خوش می گذرانند و آنهایی را که توی این جهنم افتاده اند فراموش کرده اند . آنها که رفته اند دلشان لک زده به جای آن مشروب ها که چندان باب میلشان نیست یک چای دم کرده ی سماوریه حسابی بخورند . آنها که مانده اند آرزو به دل مانده اند که یکبار هم که شده بروند داخل مغازه ای و بی دغدغه و نگرانی مشروب سفارش دهند . آنهایی که مانده اند بر این باورند که آنهایی که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوری قلم بر میدارند و اسمشان را خط میزنند . آنها که رفته اند با ذوق و شوق بیانیه امضا میکنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند ملحق کنند . آنها که مانده اند در حسرت بی بی سی و صدای آمریکای بدون پارازیت و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماما دولتی کلافه می شوند . آنها که رفته اند پای اینترنت پر سرعت ، دنبال فوتبال شبکه ی ٣ با گزارش عادل و سریال های داخلی با کلام فارسی و فضاهای ایرانی هستند . آنهایی که مانده اند در ذهنشان از آن طرف مدینه ی فاضله میسازند . آنها که رفته اند ، به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری ، حسرت می خورند . و بالاخره آنها که مانده اند ، می خواهند بروند ... و آنهایی که رفته اند می خواهند برگردند ... اما ... هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند ... احساس تنهایی برگرفته از پیج یکی بود یکی نبود شاد باشید ٣ شنبه ۴/١٩/٢٠١١ ساعت ۵:١۴ بعدازظهر اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک دلم افتاده میدانم که خیلی زود می آیی کجا یا کی ؟نمی دانم ، خلاصه زود می آیی برای بستن زخم قناری ها شده ، حتی و از دنیا اگر یک لحظه باقی بود می آیی دل من هر چه می گردد درونش گم شده چیزی و تو حتی برای رفع این کمبود می آیی سحر ، دل خسته از این انتظار سرد و طولانی کسی آهسته زیر گوش من فرمود : می آیی اگر دستی بخشکاند تمام نیل نیلی را تو با صندوق چوبی از فراز رود می آیی به دنبالت ورق خواهم زد این تقویم خالی را دلم افتاده می دانم که خیلی زود می آیی جبار نوروزی الهی ... مرا به بزرگی آن چه که دارم آگاه کن ، تا کوچکی آنچه که ندارم آرامشم را بر هم نزند با اجازه نویسنده این جمله که نمیدونم کیه من که میدونستم باید همین جور باشه . بعضی وقتا اینجوری ، بعضی وقتا اون جوری . اصلاچرا باید بین این همه چیز یکی بره و نباشه . وقتی همه چیز درست و حسابیه یه چیز یه دفعه کم میشه . من میگم ارزش نداره . اونها میان و میرن ولی کی میدونه چی به چیه . آخه پس اونی که هست و باید باشه چی . محبت واسه چیه ؟ اصلا صادقانه محبت کردن و بدون هیچ منظوری واسه چیه ؟ من نمی خوام قضاوت کنم . نمی خوام مورد قضاوت باشم . این زتدگی مجموعه ای از بودن هاست که ما می خوایم . ما می خوایم که همه اون و بخوان ولی آخه دنیا خیلی بی در و پیکره . نه بهترینه نه بد ترینه . یه روز از خواب بیدار میشی و می خوای هر چی برگشته ، نباشه . می خوای دنیا یه وارونه ی به تمام معنی باشه . بدون اینکه من جای خودم باشم . چرا باید من جای خودم نباشم ؟ میدونم تقصیر با منه . اصلا وقتی دنیا وارونه میشه تقصیر با منه . چرا باید به خودم دروغ بگم که هستم تا باشم . آخه وقتی خودم بی اندازه ام دلم می خواد همه عمیق باشن . من حالم خوبه ها . فکر نکنین زده به سرم . شاد باشید ١ شنبه ۴/١٠/٢٠١١ ساعت ٢:٠١ ظهر به انتها برسیدم ، رخ مه تو ندیدم تو ای هلال شب من،خدا کندکه بیایی علامت آسمانی بودن عشق قداست است . زندگی با عشق رنج است ولی بی عشق مرگ . اما رنج عشق با امید وصال , گواراست . عشق را جز با رنج نفروشند . خدایا هدف عاشقی رسیدن به معشوق نیست . یاریم کن دریابم هدف عشق ,عاشق پیشگی است نه رسیدن به معشوق . معشوق بهانه است . عشق هدف است . امروز داشتم به اون روز هایی که در ایران دنبال کارهای ویزام بودم فکر می کردم حالا رفتیم بلیط بگیریم میگن چون تابستون شده بلیط هواپیما 2 برابر شده . مورد های دیگه رو هم بررسی کردیم . مثلا با قطار رفتن . می دونید... 2 روز طول میکشه تا با قطار به آنکارا رسید . خیلیه . نه ؟ آدم قکر میکنه ترکیه همین بغل ماست . خوبیش این بود که قطار از وسط دریا هم رد میشد و مسافرت تفریحی خوبی بود ولی چون من خیلی وقت نداشتم با توافق همه هواپیما گرفتم . در لحظات آخر بابام دلش نیومد من و تنها بفرسته و اون هم همراهم اومد . یه جوری برنامه ریختیم که صبح به آنکارا رسیدیم و شب برگشتیم . ظهر وقت مصاحبه داشتم . یکم استرس گرفته بودم رفتن به آنکارا اولین مسافرتم برای تفریح یا کار بود . تا به حال عراق و عربستان رفته بودم ولی خب کشور های دیگه نه ! با این که موندنمون در آنکارا 12 ساعت هم نبود ولی از این که به جای دیگه ای غیر از ایران اومده بودم خوشحال بودم . واقعا این که می گن آدم تو سفر پخته می شه راست می گن . وقتی که برای اولین بار می خواستم برای زندگی به یه شهر دیگری دور از مامان بابام برم بابام بهم حرف قشنگی زد . گفت زندگی در یه شهری غیر از اون شهری که پدر و مادر آدم زندگی می کنن باعث می شه که دیدت از زندگی عوض بشه و زندگی رو اون جور که الات هم سن و سال هات میبینن نبینی . دنیا فقط اون جایی نیست که تو در اون زندگی می کنی. دنیا ادمایی داره با نگرش های متفاوت , فرهنگ هایی گوناگون و شیوه های زندگیه خاص . زندگی در مکان های مختلف برات کوله باری از تجربه رو ایجاد می کنه که شاید هم سن و سالهای خودت بعد از سالها زندگی به اون برسن . پس از این موقعیت هایی که داره برات ایجاد میشه کمال استفاده رو بکن . من هم با این دیدگاه قشنگ شهری که زادگاهم نبود ولی 20 سال از زندگیم و اونجا گذرونده بودم و ترک کردم و برای به دست آوردن تجربه های جدید در زندگیم , این طوفان حوادث و همراهی کردم . الان خیلی احساس خوبی دارم . به خاطر اینکه هنوز ربع قرن از عمرم گذشته و به اندازه سالیان سال تجربه دارم . ولی نمی دونم این تجربه ارزش اون دلتنگی هایی که من کشیدم و داشت یا نه. الان اومدن دو مطلب دیگه هم نوشتم ولی پاک کردمش . با خودم گفتم شاید اون شخص دوست نداشته باشه من اون موضوع و که به خودش مربوطه بنویسم . ولی خب خیلی دوست داشتم که بنویسم امروز هم برای اولین بار در اینجا شیرینیه کشمشی درست کردم . نمی دونید چه زحمتی کشیدم تا درست شد . ولی وقتی تو فر گذاشتم وارفت . به همین سادگی . خب یکی نیست بهم بگه وقتی بلد نیستی چرا درست میکنی شاد باشید شنبه 3/26/2011 ساعت 9:47 شب طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد, نشانه چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبز تر است از هزار بار بهار کسی,شگفت کسی,آنچنان که میدانی کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است تویی که در سفره عشق,خط پایانی تویی بهانه آن ابر ها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد بیا که میرود این شهر رو به ویرانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که نام تو آرامشی است طوفانی قیصر امین پور
نظرات دوستان () |


نظرات دوستان () |
نظرات دوستان () |


نظرات دوستان () |
نظرات دوستان () |
نظرات دوستان () |

نظرات دوستان () |
. خداییش پوستم کنده شد تا این ویزا به دستم رسید . ما به خاطر اینکه همسرم هنوز سربازی نرفته مجبور شدیم کشور ترکیه رو برای گرفتن ویزا انتخاب کنیم . وارد ماجراهای گرفتن ویزای همسرم نمیشم که ماجراهایی داره بس طولانی . به دلایلی مجبور بودم به تنهایی به آنکارا برم برای مصاحبه . فک کن ... منی که تا به حال تنهایی پام و شاه عبد العظیم هم نذاشتم می خواستم برم ترکیه . با بدبختی تمام از طریق تلفن تونستم برای سفارت وقت بگیرم . هر ماه در 1 روز خاص اون هم از ساعت 8 تا 2 بعد از ظهر ایرانی ها می تون زنگ بزنن و وقت برای مصاحبه بگیرن . حالا فرض کن این همه آدم چطوری می خوان این کار بکنن . هیچ راه دیگه ای هم غیر زنگ زدن وجود نداره . انگار عهد قجره . فقط مونده بود که دو زان بریم کنار سفارت خونه بشینیم و منتظر باشیم تا به ما وقت بدن . خلاصه با 4 تا تلفن شروع کردیم به زنگ زدن تا بالاخره بعد از 3 ساعت تماس برقرار شد و به ما وقت دادند .
. نیم ساعت زودتر به سفارت رسیدیم و دیدیم یه عالمه ایرانی پشت در سفارت وایسادن . خلاصه هر کسی که اسمش در لیست اونها بود با نشان دادن پاسپورتش وارد میشد . اول یه سری مدارکم و نشان دادم و چند تا عکس دادم و گفتند منتظر باشم . خوبیش این بود که همون جا انتخاب می کردی که می خوای به چه زبونی ازت مصاحبه کنن . فارسی ,انگلیسی یا ترکی . من هم چون هنوز خیلی به انگلیسی تسلط ندارم گفتم فارسی . رفتم و یه چند دقیقه ای منتظر شدم تا شمارم و اعلام کردن . وقتی به جای مورد نظر وارد شدم یه خانوم آمریکایی ازم پرسید که چرا می خوام برم امریکا . من هم گفتم که احتیاج به ویزای تحصیلی دارم و ...اون هم مدارکم و نگاه کرد و گفت که فلان مدرکت نیست . وقتی برای گرفتن ویزا اومدی فلان مدرک و هم بیار. به همین سادگی تموم شد . با تعجب گفتم تموم شد . گفت :آره . من و بگو کلی کفرم در اومده بود که این همه راه اومده بودم اونجا که فقط بپرسه چرا می خوای بری ؟ نمی دونید چی همه حرف آماده کرده بودم که بزنم . خلاصه خوشحال از این که بالاخره بعد از این همه جون کندن تونستم ویزا بگیرم از سفارت خونه بیرون اومدم و مثه کسایی که نامه اعمالشون و دست راستشون دادن خوشحال و خندون به طرف هتل رفتیم
. باورم نمی شد که مصاحبه برای گرفتن ویزا این قدر راحت باشه . ولی قابل ذکره که قبلش پوستمون کنده شد , گوشتمون آب شد . استخون هامون هم داشت تبخیر میشد که بالاخره تموم شد .
. چون احساس هایی بود که برای بار اول تجربه اش کرده بودم و دوست داشتم تو وبلاگم موندگار بمونه . شاید ازشون اجازه گرفتم و یه روز نوشتمش.
. از همون اول درست نکن تا ضایع نشی . خلاصه که نه دست پختم چنگی به دل میزنه نه شیرینی پختنم . حالا من یه چیزی میگم شما چرا باور می کنید . خب اولین بار که خمیر بشه دومین بار هم که بسوزه سومین بار هم وابره چهارمین بار بالاخره درست میشه . البته میترسم مثه سمنوم بشه . سومین بار هم جونه ها خراب شد و به زباله دان منتقل شد . خب پیر زن هاشم بلد نیستن سمنو درست کنن من که جای خود دارم. 

نظرات دوستان () |
| دکوراتور : لیلی سا |